تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی
 

  شب منتظر رنگ چشات بود
  آفتاب نگران خنده هات بود

  بارون زلال پشت شيشه
  در حسرت آهنگ صدات بود

  من شنيده بودم که يه رازی
  تو قلب تو آشيونه ساخته

  من شنيده بودم که ستاره
  پيش چشم تو رنگشو باخته

  گم شدم تو پيچ و خم جاده
  باز به آخر قصه رسيدم

  می خواستی بری لحظه ی آخر
  من عشقو تو چشمای تو ديدم

  با رفتن تو قصّه تموم شد
  من کنار تنهايی نشستم

  تو خلوت آخر نگاهت
  آيينه شکست و من شکستم

  کاش جاده يه ذره آشنا بود
  من رسيدنو گم نمی کردم

  کاش يه لحظه منتظر می موندی
  می گفتی دوباره برمی گردم...


  ماهی قرمز عاشق ، میون دریای آبی
 
  داره دلتنگ میخونه ، اشکای زلال پاکش

  روتن آبی دریا ، دل هرعاشقی رومی سوزنه

  ماهی گشنس ، ماهی تشنس ، این دلش زخم به دشمن

  ماهی تشنه کویره ، دوست داره عاشق بمیره

  ماهی فریاد میزنه ، با چشاش داد میزنه

  کاشی میشدآروم بشه ، کاشی میشد آسمون شهردلش لبریزازبارون بشه
 
  ماهی دریا کجا ، کویرکجا ، دل دریایی گوشه گیرکجا؟

  کی میگه عاشقی اسیره ، کی میگه عاشق میمیره

  از غم حرف علفها ، توغروب معنا بگیره

  واسه اون کویر سرابه -  حالا دیگه وقت خوابه

  اون دلش میخواد بخوابه...

                                                                                 مهناز متقی دستجردی

 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |