تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی

 

 من رسیدم به رسیدن

 تو من رو چیدی و رفتی

 من بریدم !‌ من بریدم

 اماخندیدی و رفتی

 باز بخند به هق هق من

 خنده هات چقدر قشنگه

 چشمات از جنس بلوره

 دلت از مرمر و سنگه

 من فقط فكر رسیدن ! تو فقط به فكر چیدن

 داشتنت برام یه رویاس ‚ مثل رو دریا دویدن

 من یه عالمه ترانه

 تو یه حس شاعرانه

 با تو حق این صدا رو

 پس می گیرم از زمانه

 با تو می رسم ‚ ولی تو

 عاشق اون من كالی

 من رو با صدام نمی خوای

 عاشق اون من لالی

 من فقط فكر رسیدن ! تو فقط به فكر چیدن

 داشتنت برام یه رویاس ‚ مثل رو دریا دویدن...

                                                                                     مهناز متقی دستجردی (اصفهان-قائمیه)  

 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 سعی كردم كه همیشه

 به سادگی اولین سلاممان باشم!

 به سادگی سكوتمان در پنجشنبه دیدار!

 به سادگی واپسین دست تكان دادنم،

 در كوچه بی چراغ!

 

 می خواستم كودكان ستاره زبان مرا بفهمند!

 می خواستم كه هیچ ابهامی،

 در گزارش گریه های نباشد!

 

 می خواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته،

 تا برف نشینان قبیله قطب،

 همصحبت ِسادگی ام باشند!

 احساس می كنم،

 تمام ستادگان این سیاره همسایه منند!

 

 دوست دارم به جای سمفونی بتهون،

 صدای ویولن نواز كور خیابان را بشنوم!

 دلم می خواست كه حافظ

 یكبار به سمت سواحل سادگی می آمد!

 می خواستم كتابت او را

 به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!

 می خواستم ببینم آن ساده دل،

 با واژه های كوچه نشین چه می كند!

 هی! آرزوی محال!

 آرزوی محال...

 

 و تو!

 دختر بی بازگشت گریه ها!

 از یاد نبر كه ساده نویسی،

 همیشه نشان ساده دلی نیست!

 

 پس اگر هنوز

 بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:

 « باز می گردی»

 به ساده دل بودنم نخند!

 اشتباه مشترك تمام شاعران این است،

 كه پیشگویان خوبی نیستند...

 

  مهناز متقی دستجردی - اصفهان

 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 باز کن پنجرهها را که نسیم

 روز میلاد اقاقی ها را

 جشن میگیرد

 و بهار

 روی هر شاخه کنار هر برگ

 شمع روشن کرده است

 همه چلچله ها برگشتند

 و طراوت را فریاد زدند

 کوچه یکپارچه آواز شده است

 و درخت گیلاس

 هدیه جشن اقاقی ها را

 گل به دامن کرده ست

 باز کن پنجره ها را ای دوست

 هیچ یادت هست

 که زمین را عطشی وحشی سوخت

 برگ ها پژمردند

 تشنگی با جگر خاک چه کرد

 هیچ یادت هست

 توی تاریکی شب های بلند

 سیلی سرما با تک چه کرد

 با سرو سینه گلهای سپید

 نیمه شب باد غضبنک چه کرد

 هیچ یادت هست

 حالا معجزه باران را باور کن

 و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

 و محبت را در روح نسیم

 که در این کوچه تنگ

 با همین دست تهی

 روز میلاد اقاقی ها را

 جشن میگیرد

 خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی

 تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

 باز کن پنجره ها را

 و بهاران را

 باور کن

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |