تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی

 

 دلم می خواد بارون بیاد شیشه ی شب رو پاك كنه

 دیو سیاه غصه رو تو قطره هایش هلاك كنه

 

 دلم می خواد بارون بیاد ‚ ناودون رو نو نوار كنه

 كلاغ پیر خونه رو چلچله ی بهار كنه

 

 دلم می خواد بارون بیاد تا تو رو همراهش بیاره

 دستای نازنینت رو تو دستای من بذاره

 

دلم میخواد با همدگیه برگای باغ رو بشماریم

 تو دل هر خط خبر چهل كلاغ رو بشماریم

 

 دلم می خواد كه خطای صورت آینه كم بشه

 سر زدن ترانه ها دوباره دم به دم بشه

 

 دلم نمی خواد پل ما نامه ی پنهونی بشه

 می خوام هوای كوچه مون دوباره بارونی بشه

 

 وقتی بارون می زنه دلم میخواد چتر تو واشه

 این كوچه بازم پر از صدای پای ما شه

 

 وقتی بارون می زنه دلم می خواد كه سرپناهم

 سقف آبی روسری خیس تو باشه . . .

 

  مهناز متقی دستجردی (اصفهان) 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 تو دوباره بر می گردی !‌ من چه خوش باورم امروز

 غزل ناب رو خبر كن !‌از ترانه سرم امروز

  

 با تو ام تا ته آواز ! همصدای بی ستاره

 لحظه ی نایاب فریاد ! ای تولد دوباره

 

 وقت عریونی هفته ‚ وقت بیداری من نیست

 بگو شب بیاد سراغم ! حس آفتابی شدن نیست

 

 تو دوباره بر می گردی !‌ دل یه عمر گوش به زنگه

  پا بذار رو خط جاده ‚ با تو قصه مون قشنگه

 

 نگو پروانه هنوزم ‚ تو دل پیله اسیره

 پر پروازت رو وا كن !‌نگو دیره! نگو دیره

 

 واسه فهمیدن چشمات ‚ پلك خورشید رو می بندم

 گم میشم تو شهر رویا من به بیداری می خندم

 

 یه دفعه خوابت رو دیدن

 به یه عمر من می ارزه

 توی این چله ی پاییز

 هنوزم یاد تو سبزه

 

  مهناز متقی دستجردی (اصفهان)

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 مادربزرگ ! كجایی ؟ سیب طلات رو خوردن !

 چل گیس قصه هات رو اونور ابرا بردن

 ماه پیشونی ، ستاره به چارقدش ندوخته

 سیاوش ترانه میون شعله سوخته

 خروس سر بریده ، خورشید رو جا گذاشته

 مرغك نوك حنایی تخم طلا نذاشته

 جنگل سبز جادو سیب گلاب نداره

 حوض بلور قصه یه قطره آب نداره

 

 دیو سفید قصه ها یه سر هزار تا گوش داره

 دیوار این ترانه ها گربه نداره موش داره

 یه گربه توی كوچه ها میو كنون داد می زنه :

 آسه برین ، آسه بیاین كه شاخ گربه نشكنه

 

 مادربزرگ!‌ كبوتر ، كجای اسمون مرد

 بادبادكای ما رو كدوم نسیم بد برد ؟

 قلعه ی قصه ها كو ؟ جام جهان نما كو ؟

 تو آینه ها شكستیم ،‌سنگ صبور ما كو ؟

 از پریای خسته نام و نشون نمونده

 قوس قشنگ رنگی تو آسمون نمونده

 كاش تو دست رؤیا مداد رنگی داشتیم

 تو تیر كمون آواز حرفای سنگی داشتیم

 

 دیو سفید قصه ها یه سر هزار تا گوش داره

 دیوار این ترانه ها گربه نداره موش داره

 یه گربه توی كوچه ها میو كنون داد می زنه :

 آسه برین ، آسه بیاین كه شاخ گربه نشكنه

 

   مهناز متقی دستجردی  

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 مانده ام در پس دیوار توی این شام دل آزار

 یاری ام ده ای پناور فانوس شبان یلدا

 

 

 که راهم تاریکو و دوره پر خار بی عبوره

 آخه تو خودت می دونی که چشات دنیا نوره

 

 

 من برای با تو بودن هر مترسک شکستم

 وقتی چشمام می بستم دل به یاری تو بستم

 

 

 ولی تو تنها تراز من دل به تنهای سپردی

 واسه برای رهایی از شب منو به خودت نبردی

 

 

 من از زندگی سیرم پوست تن مثل کویرم

 همراه کوچ پرستو میزارم از این جا میرم

 

 

 میرم اونجایی که عاشق راهی غصه نباشه

 واژه ی به اسم غربت رو هیچ خطه نباشه

 

 

 نه من از اینجا نمیرم این معبد شهیده

 سایه های نا امیدی رو تن زمین خزیده

 

 

 اگه از وحشت ایام شون اش سرد و تکیده

 ناعش این سایه رو سنگفرش خبر از حادثه میده...

 

تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |