تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی

 يه گل هزار تا گلدون ! يه غزل صد تا غزلخون

 توي سرسراي آواز اين همه حنجره مهمون

 بيا از آينه رد شيم ‚ بيا پرواز رو بلد شيم

 بيا بارون رو بفهميم ! حريف اين شب بد شيم

 بيا تا آخر فرياد ! بيا تا طلوع شن باد

 بيا تا يه ريتم تازه !‌ بيا تا ترانه ي شاد

 بيا تا تكرار جنون ! بيا تا يخ بستن خون

 بيا تا بن بست نفس ! بيا تا سقف بي ستون

 بيا ! بيا ! تا وابشن پلكاي مات پنجره

 مي خوام تو رو داد بزنم تا سرطان حنجره

 بيا تا دوباره ديدن !‌ تا سر قله دويدن

 نوبت خوندن نور ‚ ديگه بسه اين شنيدن

 بيا تا رقص دوباره !‌ بيا تا مرز ستاره

 بيا تا چشمه ي خورشيد !‌ بيا تا گليم پاره

 بيا تا ضيافت من ! بيا تا اوج شكفتن

 وعده ي آخر بوسه اونور حصار پيرهن

 

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

 روشنك سياپوش ! همدم ناشناسم

 از اين شب هيولا با تو نمي هراسم

 روشنك سياپوش !‌ با تو هميشه نابم

 با تو به من شبيهم اين من بي نقابم

 روشنك سياپوش !‌ شهرزاد قصه سازم

 بي تو چه بي پناهم ‚ با تو چه بي نيازم

 روشنك سياپوش ! اي غزل معما

 چن تا ستاره كم بود تو شام آخر ما ؟

 آخرين شمع ضيافت !‌ لحظه هاي بي شكايت

 خواب بي بختك آخر ‚ زنگ ناباور ساعت

 روشنك سياپوش !‌ بي تو دووم ندارم

 ببين كه بي حضورت خورشيد رو كم ميارم

 روشنك سياپوش !‌ نرو به سمت دريا

 هنوز ترانه داريم براي فتح رويا

 روشنك سياپوش !‌ خاتون تيره بختم

 تو اين كوير تب دار ‚ من آخرين درختم

 دست غزل به همراهت روشنك سياپوش

 حسرت ممتدم شد ‚ عطر نجيب آغوش

 

  تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی (اصفهان)  

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 آدما ! بگین بدونم ، چرا عمر شب بلنده ؟

 چرا خورشید در نور رو روی باغچه مون می بنده ؟

 سیب باغ قصه كال ، بازیگر روی پرده لال

 تو سكوت این نمایش نمره ی ترانه چنده ؟

 

  آدما ! به جای دیدن ، ما فقط تخمه شكستیم !

 چشمامون رو واگذاشتیم ، در مغزامون رو بستیم !

 قهرمان قصه ، خسته ، داد كشید با لب بسته !

 

 آدما تو این نمایش ، نقش ما فقط نگاهه !

 سوزن ریز حقیقت میون انبار كاهه !

 كوره راه بی ستاره ، راه به هیچ جایی نداره ،

 ما نمی رسیم به مقصد ،‌ دیگه این آخر راهه !

 

 آدما ! شاید یه روزی ، آخر یه فیلم تازه ،

 برسیم بالای تقویم ، اونجا كه روزا درازه !

 آسمون اونجا صافه ، دشنه هاش توی غلافه

 اونجا قهرمان فیلمم ، مث ما ترانه سازه !

 

----------------------------------------------------

 

 گفتم: «بمان!» و نماندی!

 رفتی،

 بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!

 گفتم:

 نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

 سكوت و

 صعودُ

 سقوط!

 تو صدای مرا نشنیدی

 و من

 هی بالا رفتم، هی افتادم!

 هی بالا رفتم، هی افتادم...

 تو می دانستی كه من از تنهایی و تاریكی می ترسم،

 ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین كشیدی!

 من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،

 بی چراغ قلمی پیدا كردم

 و بی چراغ از تو نوشتم!

 نوشتم، نوشتم...

 حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می كنند!

 دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می كنند

 و می خندند!

 عده ای سر بر كتابم می گذارند و رؤیا می بینند!

 اما چه فایده؟

 هیچكس از من نمی پرسد،

 بعد از این همه ترانه بی چراغ

 چشمهایت به تاریكی عادت كرده اند؟

 همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!

 حالا،

 دوباره این من و ُ

 این تاریكی و ُ

 این از پی كاغذ و قلم گشتن...

 

 گفتم : « بمان!» و نماندی!

 اما به راستی،

 ستاره نیاز و نوازش!

 اگر خورشید خیال تو

 اینجا و در كنار این دل بی درمان نمی ماند،

 این ترانه ها

 در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟

 

   تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی (اصفهان)

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 گفتي بايد بنويسم كه شب قصه قشنگه

 رو سر ثانيه هامون يه حرير رنگ به رنگه

 

 گفتي بايد بنويسم جاده ي ترانه بازه

 شب رو سياه قصه از ستاره بي نيازه

 

 گفتي بايد بنويسم اما سخته اين نوشتن

 من مي خوام يه آينه باشم روبه روي اين دقايق

 مثل يه بغض قديمي واسه دلتنگي عاشق

 

 اما اينجا سنگ سايه مي شكنه آينه ها رو

 تو يه لحظه برف وحشت مي پوشونه جاي پا رو

 

 اينجا بايد بنويسي كه چشاي شب قشنگه

 اينجا جاي آينه ها نيست اينجا وعده گاه سنگه

 

 چه شباي رنگ به رنگي

 چه جماعت يه رنگي

 نه مسلسلي نه جنگي

 چه دروغاي قشنگي

 

 -------------------------------------------------------------------

 

 اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد،

 اگر به حجله آشنايي،

 در حوالي خيابان خاطره برخوردي

 و عده اي به تو گفتند،

 كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!

 تو حرفشان را باور نكن!

 تمام اين سالها كنار من بودي!

 كنار دلتنگي دفاترم!

 در گلدان چيني اتاقم!

 در دلم...

 تو با من نبودي و من با تو بودم!

 مگر نه كه با هم بودن،

 همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟

 من هم هر شب،

 شعرهاي نو سروده باران و بسه را

 براي تو خواندم!

 هر شب، شب بخيري به تو گفتم

 و جواب تو را،

 از آنسوي سكوت خوابهايم شنيدم!

 تازه همين عكس طاقچه نشين تو،

 همصحبت تمام دقايق تنهايي من بود!

 فرقي نداشت كه فاصله دستهامان

 چند فانوس ستاره باشد،

 پس دلواپس ‌انزواي اين روزهاي من نشو،

 اگر به حجله اي خيس

 در حوالي خيابان خاطره برخوردي!?

 

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی (اصفهان) 

 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 

 قصه ی كهنه دروغ بود ، من و ما بچه گی كردیم

 كه به جای قصه خوندن قصه رو زندگی كردیم

 در آرزو رو بستیم ، دلمون به قصه خوش بود

 رستم كتاب كهنه ته قصه بچه كش بود

 حالا تو قحطی رؤیا اجاق ترانه سرده

 كسی رو بخار شیشه دل نقاشی نكرده

 سر و تته زدن به دیوار ،‌ برگ آگهی ترحیم

 یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم

 

 قصه گو كتابو وا كن ! اسم آخر رو صدا كن !

 سایه ی بلند خواب رو از ترانه ها جدا كن !

 از سر سط ستاره ، بنویس تا راه چاره !

 بنویس كه دل برای حرف تازه بی قراره !

 آسمون قصه مون رو بنویس با رنگ آبی !

 عشق با رنگ ترانه ! شب رو با رنگ خراب !

 فصل آخر كتاب رو پر كن از عطر علاقه !

 تا دیگه برای ریشه ، تیشه دس نگیره ساقه !

 

 ما روی سایه هامون خط و نشون كشیدیم

 با صد تا كفش سربی تا ته شب دویدیم

 از قرق سكوت ثانیه ها گذشتیم

 آخر قصه اما ، به ابتدا رسیدیم

 

 چرخ و فلك می خواستیم ، فلك نصیبمون شد

 ساده ی ساده بودیم ، كلك نصیبمون شد

 دنبال یه حقیقت تو آینه ها می گشتیم

 اما تو قاب گریه ، ترك نصیبمون شد

 

-------------------------------------------------------------------

 

 آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

 در آستانه پر نیلوفر،

 كه به آسمان بارانی می اندیشید

 

 و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

 در آستانه پر نیلوفر باران،

 كه پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

 

 و آنگاه بانوی پر غرور باران را

 در آستانه نیلوفرها،

 كه از سفر دشوار آسمان باز می آمد

 

  تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی (اصفهان)  

 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |