تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی
 

 شب یلدا
 شبی از جنس غم آدم ها
 به بلندای سپیداری خشک
 یک شب برفی وتازه
 سرد و خاموش

 ومن امشب
 قلبم آکنده ز اندوه
 ونه اندوه خویش
 غم آدم های تنها
 غم کود کان بی عشق
 غم بچه های بی نان

 دستم از گلایه لبریز
 از غم رفتن پاییز
 امشب گاری پر برگش را
 بعد مهمانی یلدا
 به کجا خواهد برد

 به کدامین سرزمین دور
 در کدامین گوشه ی تاریک
 خواهد گریست
 و کجا خواهد مُرد

 چه کسی گاری پر برگش را
 بر تن بی نفسش خواهد ریخت؟

----------------------------------------------------------------------

 نگاهم کن که کم رنگم!
 نگاهت بهترین رنگه!
 گره کن مشت آواز،
 صدای تو خوش آهنگه!

 بخون با من که بیزارم،
 از این اذکار تکراری!
 بیا بی قصه خوابم کن!
 شکنجه گاه بیداری!

 غزل خاتون دریا دل! ببر من رُ تو از ساحل!
 که این عاشق ترین قایق، نشسته تا گلو در گل!

 بتاب از روزن فانوس!
 شب یلدا ر رسوا کن!
 رو این دیوار دل مرده،
 هزار تا پنجره وا کن!

----------------------------------------------------------------------

 با نگاه‌ پر ستاره‌ت‌ ، شب‌ از چشام‌ گرفتی‌ !
 روی‌ اشکام‌ خط‌ کشیدی‌ ، بغض‌ از صدام‌ گرفتی‌ !
 وقتی‌ فهمیدی‌ که‌ با تو ، لحظه‌هام‌ پر از امیده‌ !
 پشت‌ پا زدی‌ گفتی‌: فصل‌ تنهایی‌ رسیده‌ !

 رفتی‌ من‌ سپردی‌ ، به‌ شبای‌ بی‌ستاره‌ !
 بگو با کدوم‌ ترانه‌ ، به‌ تو می‌رسم‌ دوباره‌ ؟

 وقتی‌ تو رسیدی‌ با نقاب‌ یه‌ فرشته‌،
 گفتم‌ شاید این‌ بازی‌ دست‌ سرنوشته‌ !
 گفتی‌ که‌ دیگه‌ قصه‌ی‌ تنهایی‌ تمومه‌ !
 اما جای‌ خالی‌ تو این‌جا رو به‌ رومه‌ !

 رفتی‌ من‌ سپردی‌ ، به‌ شبای‌ بی‌ستاره‌ !
 بگو با کدوم‌ ترانه‌ ، به‌ تو می‌رسم‌ دوباره‌ ؟

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 رفتی تا آواره عاشق بشم
 رفتی تا در به در این جاده شم

 رفتی تا رو آرزوهای خودم
 تا ابد یه خط باطل بکشم

 رفتی عاقبت که بی تو دق کنم
 پیش عکست شب به شب هق هق کنم

 نیستی اما از تو می خونم که با
 با صدام دنیایی رو عاشق کنم

 خنده تو تا همیشه با منه
 قلب آواره واسه تو میزنه

 کاش یه روز این جدایی بشکنه
 من هنوزم با توام مثل قدیم

 مثل اون شبا که پرسه می زدیم
 ما هنوزم عاشقی رو بلیدیم

 بگو دستات تو دستای کیه
 بگو سطر آخر قصه چیه

 بی تو چشمام داره بارونی میشه
 بازم اینجا جای چشمات خالیه

 شبه نمناک خیابون یادمه
 پرسه هامون زیر بارون یادمه

 خونه گرم دلامون یادمه
 من هنوزم با توام مثل قدیم

 مثل اون شبا که پرسه می زدیم
 ما هنوزم عاشقی رو بلیدیم...

  تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 ننه خورشید یه پسر داشت ‚ كاكلش رنگ طلا بود
 چشماش از پولك آبی ‚ حنجره ش پر از صدا بود

 ننه شب یه دخترك داشت پوستش از حریر مهتاب
 تو چشاش صد تا ستاره گیسش از ابریشم ناب

 دنبال دختر شب بود ‚ پسر عاشق خورشید
 اما تو گردش تقویم ‚ اون رو یك لحظه نمی دید

 گاهی می زد زیر آواز وقتی تنها می موندش
 رو به تاریكی جاده با چشای باز می خوندش

 هر جای قصه كه باشی ‚ دلم از تو دور نمیشه
 تنها جای امن دیدار وعده گاه گرگ و میشه

 دختر شب قصه هاش رو تو دل خودش می خونه
 تا سپیده گوش بهزنگ صدای پس می مونه

 ننه شب می گه صدای دخترش یه جرم زشته
 همیشه قصه ی نور رو دستای سایه نوشته

 اما عمر قفل و زنجیر ‚ از قدیما بی دوومه
 وقتی دخترك بخونه ‚ كار تاریكی تمومه

 صداش رو به گوش خورشید می رسونه ! می روسنه...

 می خونه : مرد طلایی !‌ دلم از تو دور نمیشه
 همه ی عمر من و تو بعد از این تو گرگ و میشه

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

  آدمک آخر دنیاست بخند
  آدمک مرگ همین جاست بخند

  دست خطی که تو را عاشق کرد
  شوخی کاغذی ماست بخند

  آدمک ساده نشی گریه کنی
  کل دنبا سراب است بخند

  آن خدای که بزرگش خوانی
  به خدا مثل تو تنهاست بخند

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 تو مثه روزی یو من مثل شبح
 تو مثه طبیب و من مثل تبر

 من سرود سرد بارونون
 تو تن داغ بیابون
 
 واسه من تورو دیدن
 به تن روز دست کشیدن

 یعنی از خودم گذشتن از شب من دل بریدن

 آره تو صبح سپیدی که به شب خنجر کشیدی
 ببینم قصه عشقو مگه تو چشام ندیدی

 تو مثه غروبی یو من یه طلوع ام
 تو یه پایانی یو من مثل شروع ام

 روز بیرحم دشمنی کرد ما رو با هم آشنا کرد
 تا که دید دلا رو باختیم یه شبه ما رو جدا کرد

 تو گفتی فاصله های ما زیاده
 ما به هم نمی رسیم ای شب ساده

 اسب خوشبختی از تاریکی می ترسه
 نمی تونم برسم به تو پیاده

 من ساده رو بگو چه بچه گونه
 تو خواب خوش عشق چه عاشقونه

 با تو تا کجا رسیدم
 چشامو واز کردم اما - روز رو پیش شب ندیدم

 من هنوز عاشقت هستم
 هر چند که بی تو شکستم

 آره تو صبح سپیدی که به شب خنجر کشیدی
 ببینم قصه عشقو مگه تو چشام ندیدی
 
   آره تو صبح سپیدی...

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی  

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 حالا
 از تمامی قصه ، تنها
 قاب عكسی مانده ست
 كه شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد

 حالا باران كه می آید
 خاك این دختر خالی
 هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
 
 حالا مدام از پی نشانی تو
 فنجان های قهوه را دوره می كنم
 مدام این چشم بی قرار را
 با بغض و بهانه ی باران آشنا می كنم

 مدام این دل درمانده را
 با باور برودت عشق
 آشتی می دهم

 باید این ساده بداند
 بانوی برفی بیداری ها
 دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 در دایره ی تاریك فنجان فال
 عكس فانوس ستاره و عطر اطلسی افتاده است
 
 شاید شروع نور
 نشانه یی از بازگشت نگاه گرم تو باشد
 باید به طراوت تقویم های كهنه سفر كنم
 
 تقویم ناب ترین ترانه ی نمناك
 تقویم سبزترین سلام اول صبح
 تقویم دور دیدار بوسه و دست
 
 شاید در ازدحام روزها
 یا در انتهای همان كوچه ی شاد شمشادها
 شاعری دلشكار را ببینم
 
 كه شیرین ترین نام جهان را زیر لب تكرار می كند
 و تلخ می گرید...

 

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |
 

  آخر این نشد 
 
 این نشد كه من در پس گلدان گریه ها
 هر شب نهال ناقص شعری را نشا كنم
 و تو آنسوی ترانه ها خواب لاله و افرا و ستاره ببینی

 دیگر كاری به كار این خیابان بی نگاه و نشانه ندارم
 می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
 می خواهم به همان كوچه ی پاك پروانه برگردم
 
 باران كه ببارد
 همان كوچه ی كوتاه بی كبوتر
 كفاف تكامل تمام ترانه ها را می دهد
 بی خبرنیستم ! گلم

 می دانم كه دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست
 می دانم كه تنها خاطره ی خنجری
 در خیال درخت خیابان مانده ست
 
 اما نگاه كن ! مهناز جان
 آن گل سرخ پر پر لای دفترم
 هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دور دیدار است
 
 نگاه كن...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
 می ترسم از صدای این سكوت سكسكه ساز
 می دانم ! عزیز
 
 می دانم كه اهالی اینحدود حكایت
 مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
 اما تو كه می دانی

 زندگی تنها عبور آب و شكفتن شقایق نیست
 زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در كنار هم
 زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانك

 زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
 زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
 زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
 
 زندگی تكرار تپش های ترانه است...

 بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادك و بوسه بنشین
 باور كن هنوز هم می شود به پاكی قصه های مادربزرگ هجرت كرد
 
 دیگر نگو كه سیب طلای قصه ها را
 كرم های كوچك كابوس خورده اند
 تنها دستت را به من بده

 و بیا...

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی  

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |