تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی

 
  شاعر كه شدم
  نردبانی بلند بر می دارم
  پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
  و به سكوت سلام آن روزها سرك می كشم
 
  شاعر كه شدم
  می آیم كنار كوچه ی كبوترها
  تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می كنم
  و می روم

  شاعر كه شدم
  مشق شبانه ی تمام كودكان جهان را می نویسم
  دیگر چه فرق می كند
  كه معلمان چوب به دست
  به یكنواختی خطوط مشق های شبانه
  شك ببرند یا نبرند ؟

  شاعر كه شدم
  سیم های سه تارم را
  به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
  و آرزو می كنم
  آهنگ پاك صدای تو را بشنوم
 
  شاید كه شاعری
  تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
  و كوچه های خیس كودكی باشد

-  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  - 

 مادربزرگ می گفت
 در عمق صندوق بی قفل خود
 نشان و نقشه ی دیار دوری را نهان كرده است
 
 كه در آنجا
 بادی از بیشه ی بوسه ها نمی گذرد
 می گفت وقتی در آن دیار
 نام سار و صنوبر را فریاد می زنی
كوه ها صدای تفنگ و تیشه را برنمی گردانند

 آنجا
 سفره سبز سپیدارها بلند
 و حنجره ی خروسها
 پر از صدای فانوس و صبح و ستاره است

 حالا
 گاهی هوس می كنم سراغ صندوق بروم
 بازش كنم

 و نشان آن وادی دور را بیابم
 اما می ترسم ستاره جان
 می ترسم حكایت آن جزیره ی رؤیا
 تنهاخیال خامی در دایره ی بی مدار دریا باشد

  تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |
 

 چه هوای خوبیه
 من و بارون و نسیم
 توی این دقیقه ها
 به سپیده میرسی

 تو همین دقیقه ها
 توی پاییز و بهار
 عاقبت تمام میشه
 لحظه های انتظار

  اما این هوای خوب مژده ی شعرمنه
 یه نفر تو لحظه هام داره پرسه میزنه
 اهای تو قصه ساز من
 تو صبح بارونی و خیس
 یه حرف تازه ای بزن
 یه شعر بهتر بنویس

 معجزه کن خدای من
 به قلب من نفس بده
 ثانیه های رفته رو به این ترانه پس بده
 صبح سپیده میرسه
 دلم جوونه میزنه
 آهای شب ستاره سوز دوباره وقت رفتن

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

می نویسم تو ر از نو! که نوشتنی ترینی!

توی این باغ ‌ِشکسته، تک درخت ِآخرینی!

 

من به چشمای تو بستم آخرین دخیل ! ای یار!

نگو پیچیده تو برگات، صدای پای تبردار!

 

می شکنه غرور ِجنگل، وقت ِافتادن ِهر برگ!

دستتُ نمی دم از دست، تا نهایت، تا خود ِمرگ!

 

می نویسم تو ربا خون که به رنگ ِروزگاره!

بی تو آسمون ِاین باغ، قرص ِماهکم میاره!

 

منو بشناس بیاموز، تا بگیرم نبض ِباغ!

توی تاریکی ِکهنه، نو کنم نور ِچراغ!

 

مثل ِیه آتشفشون باش! پر شو از گُل ِگدازه!

از زمستون مصیبت، ببرم به فصل ِتازه!

 

اون جا که قَیم ِجنگل تیغ ِبی مغز تبر نیست!

کلاغ ِشکسته منقار، توی قصه در به در نیست!

 

می نویسم تو رو با خون که به رنگ ِروزگاره!

بی تو آسمون ِاین باغ، قرص ِماه کم میاره!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آهای انعکاس نور

به افتاب بگو

اگر برای من طلوع میکند

من از ستاره روشنم

 

به مادرم چنین بگوی

اگر برای چشمهای من

هنوز نور نذر میکند

من از ستاره روشنم

 

و ای چراغ های شهر

چقدر لطف میکنید

اگر سکوت میکنید

من از ستاره روشنم

 

دگر مرا هراس نیست

به وقت نیمه ی غروب

و ابشار های نور که پشت رودخانه مُرد

من از ستاره روشنم

 

تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

وقتی دستام توی دستات

ميشينه حرفت به قلبم

ميگيره وقتی نباشی

همه چی بیرنگ و من مات

 

وقتی خیره ام توی چشمات

واسه من مثل یه گنجه

بودنت پایان رنجه

میمیرم از من اگه روزی عزیز دلت برنجه

 

تو تو آغوش منو من توی آغوش خدا

بی تو نه ستاره و نه قصه و شعر و صدا

 

دست تو تو دستمه انگاری دنیا با منه

آسمون و دریا و لحظه ی رویا با منه

 

مگه میشه بی تو بود؟ مگه میشه بی تو نوشت؟

تویی كه همسفر جاده سخت سرنوشت

 

میمونیم تا آخرش با همو از هم میخونیم

فاصله یه دریا هم باشه ما عاشق میمونیم

 

وقتی دستام توی دستات

میشینه حرفت به قلبم

میگیره وقتی نباشی

 

همه چی بیرنگ و من مات

وقتی خیره ام توی چشمات

واسه من مثل یه گنجه

 

بودنت پایان رنجه

میمیرم از من اگه روزی عزیز دلت برنجه...

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

زیر بارون راه نرفتی
تابفهمی من چی میگم

تو ندیدی اون نگاه رو
تا بفهمی از كی میگم

چشمای اون زیر بارون
سر پناه امن من بود
سایه بون دنج پلكاش

جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون

همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو

ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی

با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی كشیدی
نازنین ! چرا نموندی ؟

حالا زیر چتر بارون
بی تو خیس خیس خیسم

زیر رگبار گلایه
دارم از تو می نویسم

تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود

تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود

 تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |