شاعر كه شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
و به سكوت سلام آن روزها سرك می كشم
شاعر كه شدم
می آیم كنار كوچه ی كبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می كنم
و می روم
شاعر كه شدم
مشق شبانه ی تمام كودكان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می كند
كه معلمان چوب به دست
به یكنواختی خطوط مشق های شبانه
شك ببرند یا نبرند ؟
شاعر كه شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
و آرزو می كنم
آهنگ پاك صدای تو را بشنوم
شاید كه شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و كوچه های خیس كودكی باشد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مادربزرگ می گفت
در عمق صندوق بی قفل خود
نشان و نقشه ی دیار دوری را نهان كرده است
كه در آنجا
بادی از بیشه ی بوسه ها نمی گذرد
می گفت وقتی در آن دیار
نام سار و صنوبر را فریاد می زنی
كوه ها صدای تفنگ و تیشه را برنمی گردانند
آنجا
سفره سبز سپیدارها بلند
و حنجره ی خروسها
پر از صدای فانوس و صبح و ستاره است
حالا
گاهی هوس می كنم سراغ صندوق بروم
بازش كنم
و نشان آن وادی دور را بیابم
اما می ترسم ستاره جان
می ترسم حكایت آن جزیره ی رؤیا
تنهاخیال خامی در دایره ی بی مدار دریا باشد
تقدیم به خانم مهناز متقی دستجردی ![]()


