تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی

منتظر نباش كه شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بديده ام!
كه روسري تو را،
در آن جامه دان ِ قديمي جا گذاشته ام!
يا در آسمان،
به ستاره ي ديگري سلام كرده ام!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري،
در همان دامنه دور ِ دريا بمان!
هر جور تو راحتي! بي بي باران!
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري،
براي روشن كردن ِ اتاق تنهائيم كافي ست!
من كه اينجا كاري نمي كنم!
فقط, گهكاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت مي كنم!
همين!
اين كار هم كه نور نمي خواهد!
مي دانم كه مثل ِ هميشه،
به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديك مي شوم،
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي؟

تقدیم به مهناز متقی دستجردی عزیزم

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |
گفتم : كبوتر - بوسه!
گفتي : پر!
گفتم ‍: گنجشك  ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پر!
گفتم : التماس  ِ علاقه،
بيتابي ِترانه،
بيداري  ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِزندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام  ِ لبان ِتو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار  ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي  ِ ناماندگار  ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه  ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون  ِ تو!
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور  ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ  ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب  ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِآن بازي،
بدون ِدست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام  ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم: برگرد!?

تقدیم به مهناز متقی عزیزم

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |