تبليغاتX
وبلاگ شخصی مهناز متقی دستجردی

نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يك تبسم كوتاه ديدار چهارشنبه ها نمي ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
يا دقيقتر بگويم
نه وبيست دقيقه ي صبح
حالا اگر بانگ بيست و بهانه ي ساعت در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد
گناهش به گردن تو
كه من و اين دل درمانده را
چشم در راه طنين تبسم مي گذاشتي
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها كه مي شود
كنار خيال خالي اتاقك تلفن مي ايستم
دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم
كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه مي روي
نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم
تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود
با رگبار گريه هاي شبانه
از رخساره ي خسته و خيسم
پاك مي شوند

 

تقدیم به خانم  مهناز متقی دستجردیعزیزم از اصفهان

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |
بی تو از آخر قصه هاي مادربزرگ مي ترسم
 مي ترسم از صداي اين سكوت سكسكه ساز
مي
دانی ! عزيز
 مي دانی كه اهالي اين حدود حكايت
 مدام از سوت قطار و سقوط ستاره مي گويند
 اما تو كه مي داني
 زندگي تنها عبور آب و شكفتن شقايق نيست
 زندگي يعني نوشتن ياس و داس و ستاره در كنار هم
 زندگي يعني دام و دانه در دمانه ي دم جنبانك
زندگي يعني باغ و رگ و بي پناهي باد
 زندگي يعني دقايق دير راه دور دبستان
 زندگي يعني نوشتن انشايي درباره ي پرده ها و پنجره ها
زندگي تكرار تپش هاي ترانه است
 بيا و لحظه يي بالاي همين بام بي بادبادك و بوسه بنشين
 باور كن هنوز هم مي شود به پاكي قصه هاي مادربزرگ هجرت كرد
 ديگر نگو كه سيب طلاي قصه ها را
 كرم هاي كوچك كابوس خورده اند
 تنها دستت را به من بده
 و بيا...

مهناز دوستت دارم

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |

 ناظم ما مي گفت
 
پيش بزرگترها فظولي موقوف
و من فضول بودم
 
نه دسعت به سينه ي سكوت
 
نه سربراهمشق مسير مدرسه
تجديدي هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد
 
تجديدي دوستت دارم گوشه ي كتاب جبر
 
تجديدي برجا نماندن زنگ آخر
تجديدي ديوار كوتاه ته حياط
 
فراش فربه مدرسه به گرد گريز من هم نمي رسيد
بر نيمكت سبز همان پارك سوت و كور مي نشستم
جريمه هاي عاشقانه ي خود را رج مي زدم
 
آن دختر ستاره دارد
 
آن  دختر عشق دارد
 
آن دختر ترانه دارد
سوالهاي ساده قد مي كشيدند
 
چرا آن ماهي سياه به دامنه ي دور دريا نرسيد ؟
 
چرا پدربزرگ كه با دعاهاي مداوم من زنده نشد ؟
چرا كسي گوش آقاي مدير را نمي كشد
وقتي داد مي زند و حرفهاي بد مي گويد ؟
مگر خط كش براي خط كشي كردن دفاتر نيست ؟
 
پس چرا آقاي ناظم راه استفاده از آن را نمي داند ؟
 
اين خطوط خون مرده از كف دستهاي من چه مي خواهند ؟
 
و هيچكس از كسان من نمي دانست
 
كه با همين سوالهاي ساده بي حصار
 
راهي به سواحل ستاره باز خواهم كرد
 
راهي به رهايي رويا
 
و خانه ي شاعري بزرگ
 
كه رئ به آينه دعا مي كرد

تقدیم به مهناز متقی دستجردی (اصفهان) عزیزم

+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |
ننه خورشيد يه پسر داشت ‚ كاكلش رنگ طلا بود
چشماش از پولك آبي ‚ حنجره ش پر از صدا بود
ننه شب يه دخترك داشت پوستش از حرير مهتاب
تو چشاش صد تا ستاره گيسش از ابريشم ناب
دنبال دختر شب بود ‚ پسر عاشق خورشيد
اما تو گردش تقويم ‚ اون رو يك لحظه نمي ديد
گاهي مي زد زير آواز وقتي تنها مي موندش
رو به تاريكي جاده با چشاي باز مي خوندش
هر جاي قصه كه باشي ‚ دلم از تو دور نميشه
تنها جاي امن ديدار وعده گاه گرگ و ميشه
دختر شب قصه هاش رو تو دل خودش مي خونه
تا سپيده گوش بهزنگ صداي پس مي مونه
ننه شب مي گه صداي دخترش يه جرم زشته
هميشه قصه ي نور رو دستاي سايه نوشته
اما عمر قفل و زنجير ‚ از قديما بي دوومه
وقتي دخترك بخونه ‚ كار تاريكي تمومه
صداش رو به گوش خورشيد مي رسونه ! مي روسنه
مي خونه : مرد طلايي !‌ دلم از تو دور نميشه
همه ي عمر من و تو بعد از اين تو گرگ و ميشه
+ نوشته شده توسط مهناز متقی دستجردی در و ساعت |